
در نهان می سوخت
نه از باورش
بلکه از جسارتی که دیگر نمی یافت
برای بی باوری...
"فردریش نیچه"
+ نوشته شده توسط گرشا در 88/01/15 و ساعت
20:50 |

در نهان می سوخت
نه از باورش
بلکه از جسارتی که دیگر نمی یافت
برای بی باوری...
"فردریش نیچه"

من دراین تاریکی
فکر یک بره روشن هستم
که بیاید علف خستگی ام را بچرد
من دراین تاریکی
امتداد تر بازوهایم را
زیر بارانی می بینم
که دعاهای نخستین بشر را ترکرد
من در این تاریکی
درگشودم به چمنهای قدیم
به طلایی هایی که به دیوار اساطیر تماشا کردیم
من در این تاریکی
ریشه ها را دیدم
و برای بته نورس مرگ آب را معنی کردم
"سهراب"
شب فراق که داند که تا سحر چند است
مگر کسی که به زندان عشق دربند است
گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم
کدام سرو به بالای دوست مانند است
پیام من که رساند به یار مهرگسل
که برشکستی و ما را هنوز پیوند است
"سعدی"
.....در پی عشق جُستن
و هماره،نقاب ها
نقاب های نفرین شده یافتن
و ناگزیر در هم شکستن!
"فردریش نیچه"