اینجا تا اطلاع بعدی تعطیل می باشد!!!
|
اینجا تا اطلاع بعدی تعطیل می باشد!!! + نوشته شده توسط گرشا در 87/02/03 و ساعت
20:10 |
باز از دل: هیچ،هیچ و بازهم هیچ؛ حاصل معادلاتی ست که مولفه ها و متغیرهایش نه به دلخواه من است! واژه ها خردند و اندیشه هایم خردتر. گفتن آنچه بایست بگویم برایم نگفتنی ست؛ نگفتنی،خوردنی و جویدنی!!! حلقم پاره گشته از بلعیدن سخت ترین پاره های کلامم، و صدایم چون خرناس وحشتناک خرسی ست که به خواب زمستانه رفته است! نه.گوشم نخواهد شنید مویه هایم را و نه دیگر... و اگر امشب قصد آن کنم که شجاعانه بازگویم خوردنی ها و جویدنی ها را؛ نخواهم توانست باز! چه اینبار گلویم ریش است و پاره و کلامی جز اخ و تف خون آلود از آن بر نخواهد جهید! آه که چه شگفتم!!! "گرشا " + نوشته شده توسط گرشا در 86/12/20 و ساعت
21:13 |
خسرو گلسرخی شاعر و نویسنده مردمی در روز دوم بهمن 1322 در شهر رشت متولد شد نام پدرش قدیر بود كه گلسرخی در سن 5/1 سالگی این تكیه گاه را از دست داد مادرش بانو شمس الشریعه وحید نام داشت كه بعد از مرگ همسرش، خسرو و برادر دو ساله اش فرهاد را نزد پدرش حاج شیخ محمد وحید كه در قم می زیست برد. وحید مرد مبارزی بود كه در كنار میرزا كوچك خان جنگلی در نهضت جنگل جنگیده بود و بالطبع هنوز هم همان روحیه مبارزه در وجودش بود خسرو توسط چنین مبارزی تعلیم دید و تحت تاثیر نظرات او قرار گرفت حتی شعرهایی به نام جنگلی ها و دامون در این رابطه گفت (دامون به معنی پناهگاه و انبوهی سیاهی جنگل است). در سال 1341 پدر بزرگش فوت كرد آن زمان خسرو دوران تحصیل ابتدایی و متوسطه را در مدارس حكیم سنایی و حكیم نظامی به پایان رسانده بود و بعد از فوت پدربزرگش می بایست چرخ معاش خانواده را بگرداند او و برادرش فرهاد به تهران عزیمت كردند و در خانه ای كوچك در محله امین حضور سكنی گزیدند او روزها كار می كرد و شب ها درس می خواند. خسرو در این سالها از ادبیات نیز غافل نبود در طی این سالها اشعار و مقالات و نقدهای بسیار بر آثار ادبی از سوی او با نام های غیر واقعی و مستعاری چون دامون – خ ، گ – بابك رستگار – افشین راد – خسرو كاتوزیان به چاپ رسید در این زمان گلسرخی، با آموختن زبان فرانسه به طور كامل و زبان انگلیسی در دوره دانشگاهی، دست به ترجمه های ادبی نیز می زد. كار جدی او در شعر از سال 45 شروع شد. در سال 48 با عاطفه گرگین شاعر و نویسنده همفكرش ازدواج كرد زندگی در كنار عاطفه و تاثیر پذیری از افكار او آثار گلسرخی را غنی تر كرد بطوری كه دوران شكوفایی فكری و خلاقیت او در مطبوعات در سالهای 48 تا 52 می باشد البته هیچ اثری از خسرو در زمان حیاتش، به جز آنچه در مطبوعات و جنگ ها انتشار یافت به صورت كتاب چاپ نشد. تنها چیزی كه میتوان به عنوان كتاب چاپ شده در میان نوشته های او سراغ گرفت، مقاله ای ست با عنوان ” سیاستِ هنر، سیاستِ شعر” این مقاله برای اولین بار به صورت جزوه از سوی انتشارات (كتاب نمونه) به مدیریت بیژن اسدی پور انجام گرفت. اما بعدا” كاوه گوهرین مجموعه آثار خسرو را در دو مجموعه به نام های ”دستی میان دشنه و دل” و ” من در كجای جهان ایستاده ام” چاپ كرد كه این دفتر نیز در آن است. خسرو برای چاپ كتابهایش با (كتاب نمونه) قرارداد بسته بود كه به انجام نرسید و بعدها یكی از این دو مجموعه، با نام انتخابی خود گلسرخی “ ای سرزمین من“ چاپ شد. انتخاب نام “پرنده خیس” برای مجموعه دوم به توصیه عمران صلاحی انجام شده است. عمران صلاحی وبیژن اسدی پور كه از دوستان گلسرخی بودند تأكید كرده اند كه خسرو قصد داشت این نام را بر مجموعه ای از شعرهایش بگذارد. او چهار سال در كنار همسرش زندگی كرد و ثمره این ازدواج فرزندی به نام دامون بود مدتی بعد از دستگیری گلسرخی عاطفه گرگین نیز دستگیر شد و در دادگاه نظامی به چهار سال زندان محكوم شد با به زندان افتادن او سرپرستی دامون به برادرش سپرده شد. (هم اكنون دامون همراه مادرش در پاریس زندگی می كند). بیشترین علت دستگیری گلسرخی عضویت در محفلی بود كه موقع دستگیری مدت یكسال بود كه از این محفل بریده بود در اوائل ورود به آن محفل او متوجه شد كه جز حرف و خیالبافی و احیانا” چپرویهای نمایشی و خطرناك هیچ نیست . در آغاز ورود به آن جمعیت كذایی برای اینكه همسر و تنها پسرش را از این گرداب دور كند، ظاهرا از خانواده خود برید. و با عاطفه گرگین تبانی كرد و كوشید تا در انظار این طور جلوه دهد كه به علت اختلاف و عدم تفاهم جدا از خانواده خود زندگی میكند و این رشته خانوادگی در حال گسستن است. عاطفه در این ظاهرسازی مصلحتی او را یاری میداد، خسرو گلسرخی در 29 بهمن 1352 به جرم شركت در طرح گروگانگیری رضا پهلوی علیرغم اینكه به خاطر بودن در زندان ساواك هرگز نمی توانست چنین كاری را انجام دهد و صرفا” به خاطر دفاع از عقایدش در دادگاه نظامی به اعدام محكوم و در میدان چیت گر تیر باران شد .. دادگاه نظامی گلسرخی و دوست همرزمش كرامت الله دانشیان و دفاعیه ای كه خسرو گلسرخی كرد هنوز در پیكره تاریخ ایران می درخشد و یكی از صحنه های باشكوه ایستادگی بر سر آرمان تا پای جان است او دفاع خود را چنین آغاز كرد: به نام نامی مردم: من در دادگاهی كه نه قانونی بودن و نه صلاحیت آنرا قبول داردم از خود دفاع نمی كنم بعنوان یك ماركسیست خطابم با خلق و تاریخ است. هر چه شما بر من بیشتر بتازید من بیشتر بر خود می بالم چرا كه هر چه از شما دورتر باشم به مردم نزدیكترم و هر چه كینه شما به من و عقایدم شدیدتر باشد لطف و حمایت توده مردم از من قوی تر است. حتی اگر مرا به گور بسپارید كه خواهید سپرد مردم از جسدم پرچم و سرود می سازند. او در ادامه گفت زندگی حسین نمودار زندگی كنونی ماست كه جان بر كف برای خلقهای محروم میهن خود در این دادگاه محاكمه می شویم .او در اقلیت بود و یزید ،بارگاه و قشون و حكومت و قدرت داشت .او ایستاد و شهید شد هر چند كه یزید گوشه ای از تایخ را اشغال كرد ولی آن چه كه در تداوم تاریخ تكرار شد راه حسین و پایداری او بود نه حكومت یزید آن چه را كه خلقها تكرار كردند و می كنند راه حسین است. وقتی دادگاه نظامی حكم اعدام گلسرخی و دانشیان را قرائت كرد آن دو فقط لبخند زدند و بعد دست یكدیگر را به گرمی فشردند و در آغوش هم فرو رفتند محبوبیت گلسرخی و دانشیان ترس ساواك را برانگیخت آنها به تكاپو افتادند تا شاید در آخرین لحظات در آنها رسوخ كنند به آنها كه با شكیبایی منتظر تیرباران بودند پیشنهاد شد كه از شاه تقاضای عفو كنند اما آنها فقط پوزخند زدند ساواك وقتی دید با هیچ حربه ای قادر به فریب آنها نیست به گلسرخی پیشنهاد داد كه دامون پسرش را قبل از تیرباران ببیند اما گلسرخی به این پیشنهاد هم جواب منفی داد و این در شرایطی بود كه همه سلولهای بدنش نام دامون را فریاد می كشید او می دانست كه دامون نقطه ضعف اوست و دامون می تواند او را به زندگی امیدوار كند زندگی كه او می خواست از دست بدهد تا به وظیفه اش عمل كند آری برای او مرگ یك وظیفه بود وقتی از او تقاضای ندامت نامه می كنند تا در نتیجه دادگاه تخفیف دهند او می گوید هیچ كس از زندگی در كنار زن و فرزند گریزان نیست من مثل هر انسانی زندگی را دوست دارم و دوست دارم مثل هر پدری رنگ چشمان فرزندم را ببینم اما راهی را كه انتخاب كرده ایم باید به پایان ببریم مرگ ما حیات ابدی است ما می رویم تا راه و رسم مبارزه بماند اگر من ندامت نامه بنویسم كمر مبارزان را خرد نكرده ام ؟؟؟ در سحرگاه 29 بهمن وقتی او را به چوبه اعدام بستند هنوز لبخند می زند و می خواهد كه چشمانش را نبندند چون می خواست با دیدن خورشید به سرای باقی بشتابد .. او در وصیت نامه اش می نویسد : من یك فدائی خلق ایران هستم و شناسنامه من جز عشق به مردم چیز دیگری نیست من خونم را به توده های گرسنه و پابرهنه ایران تقدیم میكنم. و شما آقایان فاشیست ها كه فرزندان خلق ایران را بدون هیچگونه مدركی به قتلگاه میفرستید، ایمان داشته باشید كه خلق محروم ایران انتقام خون فرزندان خود را خواهد گرفت. شما ایمان داشته باشید از هر قطره خون ما صدها فدایی برمیخیزد و روزی قلب شما را خواهد شكافت. شما ایمان داشته باشید كه حكومت غیرقانونی ایران كه در 28 مرداد سیاه به خلق ایران توسط آمریكا تحمیل شده در حال احتضار است و دیر یا زود با انقلاب قهرآمیز توده های ستم كشیده ایران واژگون خواهد شد ضمنا“ یك عدد حلقه پلاتین(طلای سفید) و مبلغ یك هزار و دویست ریال وجه نقد را به خانواده و یا به زنم بدهند. منبع: كتاب حماسه خسرو گلسرخی – نوشته آرمان
روز دوشنبه با تماس آریا ،برای مراسم بزرگداشت خسرو گلسرخی خبر شدم.با ینکه گرفتار کار بودم خودم را به سرعت به قطعه ۳۳ بهشت زهرا رساندم. حال غریبی داشتم!به این فکر می کردم که این بهمن چه ماه پر ماجراییست.کمی برای خودم سرود خواندم و با بچه هایی که آمده بودند بیشتر آشنا شدم.بعضی از دوستان از صبح آمده بودند و تا غروب آفتاب کنار مزار خسرو و کرامت دانشیان بودند.با افکار و عقاید متفاوت و گاه مخالف.اما آنچه زیبا بود" شناختن خسرو و کرامت بعنوان مردانی بود که تا آخرین دم حیات مبارزه کرده و سر خم نکرده اند."همه گروه ها و افراد با عقید گوناگون آندو را چنین می دانند.... یادشان گرامی. شعری از خسرو گلسرخی: تساوی معلم پای تخته داد می زد سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت + نوشته شده توسط گرشا در 86/12/04 و ساعت
18:37 |
دیروز قله سرسخت و زیبای برفخانه را بعد از یک تلاش ۱۱ ساعته(۵/۳ ساعت تا پناهگاه در روز اول و ۵/۷ ساعت تلاش روی تراورس یخی و دهلیز یخی دره امید) صعود کریم...
و این به من حس خوشایندی از رضایت و خرسندی بخشید.از محسن عزیزم و میثم دوست داشتنی برای رقم زدن این خاطره سپاسگزارم. این هم عکس برفخانه.البته عکس برای سال پیشه!!!
+ نوشته شده توسط گرشا در 86/12/04 و ساعت
18:19 |
سی و هفتمین سالروز واقعه سیاهکل فرا رسیده است.در 19 بهمن 1349 گروهی از انقلابیون کمونیست که آرمانشان سوسیالیسم و رهایی بشریت ستم دیده بود؛با حمله به یکی از مراکز سرکوب و ستم رژیم شاه،در منطقه سیاهکل،مبارزه ای حماسی را آغاز نمودند که چونان ستاره ای تابناک در جنبش کمونیستی ایران درخشید و جاودانه شد.فداییانی که حماسه سیاهکل را آفریدند،خود در یک نبرد نابرابر جان باختند.اما سنتی را از مبارزه آشتی ناپذیر با نظم غیر انسانی حاکم پایه گذاشتند که با نام سیاهکل عجین گشته است. شرایطی که سیاهکل بر بستر آن شکل گرفت: پس از کودتای آمریکایی 28 مرداد 32 و برقراری دیکتاتوری عریان رژیم شاه،دورانی از اختناق و سرکوب عنان گسیخته آغاز گردید.آزادی های سیاسی به کلی برچیده شد و از طرفی دیگر،به جهت شکست های جریانات سیاسی گذشته،خصوصاً دو گروه عمده سیاسی آنروز،یعنی جبهه ملی و حزب توده،مردم نیز دچار نا امیدی و یأس از مبارزه گشته و روز بروز بر چیرگی رژیم شاه و جو خفقان ساواک افزوده می شد.بعد از کودتای 28 مرداد،اگر چه شاهد وقایعی چون اعتراض دانشجویان به سفر نیکسون(معاون رئیس جمهور وقت آمریکا)در 16 آذر 32 و در خون غلطیدن سه یار دبستانی و نبز جریان خرداد 42 بودیم؛ولیکن به طور کلی تحرکات و جنبش های توده ای به حال رکود رخوت باری درآمده بود.و رژیم در طی این سالها با راه اندازی سیستم عریض و طویل امنیتی-پلیسی و تشدید سرکوب و کشتار ،سکوت هولناکی را بر جامعه حاکم ساخته بود. از نیمه دوم دهه چهل،جنبش های اعتراضی،رفته رفته شکل می گیرند.نمونه های آن عبارتند از:راهپیمایی و تظاهرات در جریان مرگ تختی و اعتراض به گران شدن بهای بلیط اتوبوس در تهران و.... همچنین در طی این سالها،به رغم جو خفقان و رکود سیاسی،فضای دانشگاهها به شدت سیاسی می شود.چنانکه با نگاهی به فعالان سیاسی آن دوران،علی رغم حضور کارگران و معلمان آگاه و پیشرو در صفوف مبارزان،عمده مبارزان از محیط دانشگاه به مبارزه روی آوردند.و با گسترش محافل سیاسی و پس از بحث ها و بازنگری های مبارزات پیشین و بررسی شرایط موجود،این نکته حاصل شد که با وجود فضای پلیسی و امنیتی،راه مبارزه سیاسی توسط رژیم مسدود شده است. از سویی این جو خفقان،جریانات را هرچه بیشتر به سمت مبارزه مسلحانه هدایت می کرد و از طرفی دیگر با رشد کمّی طبقه کارگر و تشدید تضادهای مناسبات سرمایه داری،گرایش به مارکسیسم و مواضع کمونیستی تقویت شد.البته در گرایش این محافل به مبارزه مسلحانه،تجربیات انقلابات جهانی تأثیر مهمی داشت.تجربه انقلاب الجزایر،کوبا و سایر کشورهای امریکای جنوبی،فلسطین و ... اثر خود را بر این موج گذاشت. در میان گروههای که شکل گرفتند،دو گروه پایه گذار سازمان چریک های فدایی خلق شدند.گروه اول که از پنج دانشجوی دانشگاه تهران تشکیل شده بود گروه جزنی نام داشت که اعضای آن عبارت بودند از: 1-بیژن جزنی،دانشجوی فلسفه دانشکده ادبیات تهران-فارغ التحصیل با درجه دکترا 2- عباس سورکی،دانشجوی علوم سیاسی دانشگاه تهران 3-علی اکبر صفایی فراهانی،دانشجوی دانشکده فنی 4-محمد صفار آشتیانی،دانشجوی حقوق 5-حمید اشرف،دانشجوی دانشکده فنی و اعضای گروه دوم که به گروه احمد زاده موسوم بود؛عبارت بودند از:1-مسعود احمد زاده دانشجوی ریاضی دانشگاه آریا مهر(صنعتی شریف کنونی) 2-امیر پرویز پویان،دانشجوی ادبیات دانشگاه ملی و چند تن دیگر که الآن نامشان را بخاطر ندارم!! مسعود احمد زاده در مورد چگونگی شکل گیری گروه می نویسد:"گروه ما با هدف عاجل آموزش مارکسیسم-لنینیسم و تحلیل شرایط اقتصادی و اجتماعی ایران تشکیل شده بود.گروه در طی رشد خود به این دو راهی رسید:باید در پی ایجاد حزب پرولتاریا بود،یا در صدد تشکیل هسته مسلحانه در روستا و آغاز جنگ چریکی؟ گروه در نهایت به این تحلیل رسید که راه تشکیل حزب پرولتاریا نیز از مسیر آغاز مبارزه مسلحانه می گذرد.گروه قبل از اتخاذ مشی مسلحانه،شیوه های دیگری را نیز تجربه کرده بود.گروه از روی مدل چینی،ابتدا حزب و سپس دست زدن به عمل نظامی راتجربه کرده بود.همچنین به کار سیاسی در بین دهقانان و کارگران پرداخت.رفقا به روستاها رفته و به ایجاد ارتباط با آنان کوشیدند. برخورد عینی ما با تجارب این شیوه عمل،نشان دهنده بی ثمری مطلق این شیوه بود"(از کتاب مبارزه مسلحانه،هم استراتژی هم تاکتیک-نوشته مسعود احمد زاده) این گروه در اوایل سال 46 و با تلاش مسعود احمد زاده ،امیر پرویز پویان و عباس مفتاحی تشکیل شد.این گروه همزمان اقدام به ایجاد تشکیلات در مازندران و تبریز نمود.گروه تبریز با رابطه پویان و صمد بهرنگی ایجاد شده بود.و بعد از مرگ افسانه ای صمد،این رابطه از طریق یک کتاب فروشی که ناشر آثار صمد بود ادامه یافت. اولین اقدام این گروه برای تأمین مالی،مصادره بانک ونک در تاریخ 10/7/49 بود.این عملیات مسلحانه با یک اسلح کهنه و توسط کاظم سلاحی،احمد زیبرم،احمد فرهودی و حمید توکلی صورت گرفت. و اما گروه جنگل از بازماندگان گروه جزنی-ظریفی در پاییز 48 و با 8 عضو و به رهبری حمید اشرف و اسکندر صادقی نژاد و غفور حسن پور شکل گرفت.که تعداد اعضای این گروه تا زمستان 48 به 22 نفر رسید. گروه جزنی در سال 45 و با هدف ایجاد جنبش مسلحانه در ایران تشکیل شده بود.این گروه در زمستان 46 ضربه شدیدی خورد و رهبران اصلی آن دستگیر شدند.از این گروه علی اکبر صفایی فراهانی و محمد صفار اشتیانی بعد از ضربه به فلسطین رفته و ضمن ادامه مبارزه در صفوف فداییان فلسطینی،به تجارب ارزشمندی دست یافتند.در تابستان 48 صفایی فراهانی برای سازماندهی یک گروه و آغاز مبارزه مسلحانه به ایران بازگشت و بعد از ملاقات با حمید اشرف دوباره به فلسطین رفته و این بار در بهار 49 به همراه محمد صفاری آشتیانی و مقادیری اسلحه و مهمات به ایران بازگشت. گروه جنگل تا تابستان 48 تعدادی اسلحه و برخی دیگر از مقدمات کار مسلحانه از جمله تهیه نقشه مناطق کوهستانی شمال ایران،اجرای برنامه های شناسایی و بایگانی اطلاعات را انجام داده بود.و برای حل مسأله مالی نیز،گروه اقدام به مصادره بانک ملی شعبه وزرا و 160 هزار تومان موجودی آن کرد.در شهریور 49 همه چیز برای حرکت گروه جنگل مهیا بود.گروه همچنین یک سیستم آذوقه رسانی و ارتباطی را سازماندهی کرده بود. نبرد سیاهکل: در تاریخ 15 شهریور 49 دسته 6 نفری پیشگامان کوهستان از دره "مکار"در نزدیکی چالوس حرکت خود را به سمت غرب آغاز کرد.هدف این گروه حرکت در امتداد نواحی مرتفع جنگلی گیلان و مازندران،از شرق به غرب و شناسایی منطقه از نظر جغرافیایی و نظامی بود.مقرر بود بلافاصله بعد از تکمیل شناسایی ابتدایی که امکان تحرک حساب شده را به دسته کوهستان می داد،عملیات نظامی آغاز شود.این عملیات باید به صورت حمله به یک پاسگاه و خلع سلاح آن شروع میشد و گروه موظف بود پس از پایان عملیات،به سرعت منطقه را ترک کند.ترک سریع منطقه از این رو بود که گروه بر روی واکنش مثبت روستاییان نمی توانست حساب کند و از سویی دیگر احتمال واکنش شدید رژیم قوی بود.گروه جنگل بر آغاز سریع عملیات معتقد بود ولیکن این گروه به تنهایی قادر به انجام همه امور نبود.به ویژه که کادرهای شهر این گروه،هنوز بصورت حرفه ای کار نمی کردند و تعدادشان نیز کم بود.از این رو صفایی فراهانی بر توافق با گروه احمد زاده،که از چندی قبل با هم ارتباط داشتند تأکید داشت.البته بین این دو گروه بر روی تاکتیک های مبارزه اختلاف نظرهایی وجود داشت.به ویژه که به دلایل امنیتی،هیچ کدام از دو گروه امکانات و برنامه های خود را برای دیگری علنی نمی کرد.اما با این وجود در زمستان 49 دو گروه بر سر این موضوع که باید کار را از هم اکنون در کوهستان آغاز کنند؛به توافق رسیدند. فرماندهی گروه تصمیم گرفت عملیات را در نیمه دوم بهمن و به رغم عدم آمادگی کادر شهری،آغاز کند.در این زمان تعداد اعضای گروه کوه به 9 نفر افزایش یافته بود.اما در این میان اتفاقی افتاد که همه چیز را دگرگون کرد.غفور حسن پور اصل،به دلیل ارتباطی که با یکی از دستگیر شدگان تظاهرات 16 آذر داشت؛در تاریخ 23 آذر بازداشت شد.پلیس با دستگیری وی و شکنجه او که به جان باختن او منجر شد؛به اطلاعاتی دست می یابد که این موضوع موجب وارد آمدن ضربه سنگینی به رفقای جنگل گردید.در تاریخ 13 بهمن 49 هجوم ساواک به گروه جنگل آغاز شد.و در فاصله 24 ساعت 3 نفر در گیلان و 5 نفر در تهران دستگیر شدند.و در روزهای بعد 2 نفر دیگر نیز در تهران بازداشت شدند.بطوریکه از کادر شهر تنها 5 نفر باقی ماندند. در این زمان دسته کوهستان،از منطقه شرق مازندران و از طریق جاده ماشین رو به منطقه سیاهکل منتقل شده و با استقرار در ارتفاعات جنوبی(کوهستان دیلم)آماده عملیات شدند.در تاریخ 16 بهمن کادر شهر با دسته جنگل تماس گرفته و آنها را در جریان ضربات قرار دادند.دسته کوه تصمیم می گیرد رفیقی را که در کوهپایه های سیاهکل معلم بود و محل انبار آذوقه را در آن منطقه می دانست،از خطر دستگیری مطلع کرده و او را فراری دهند. روز 19 بهمن،برای حمله به پاسگاه سیاهکل انتخاب شده بود.در این روز رفیق "هادی بنده خدا لنگرودی" از تیم کوه،از کوه پایین آمد تا در دهکده معلم را از خطری که در کمین اوست،آگاه کند.غافل از اینکه این رفیق دستگیر شده بود.هادی بنده خدا لنگرودی نیز در ده "شاغوزلات" و طی یک درگیری مسلحانه دستگیر می شود.رفقای کوه که در ارتفاعات بودند،با صدای تیر اندازی از واقعه مطلع می شوند و قرار می شود طبق نقشه قبلی حمله را شروع کنند و در ضمن رفیق دستگیر شده را آزاد کنند. در شامگاه 19 بهمن،اعضای دسته کوهستان پس از تصاحب یک دستگاه مینی بوس در جاده سیاهکل-لونک،به سیاهکل حمله کردند.هدف اصلی پاسگاه ژاندارمری و پست جنگل بانی بود.در این حمله،دسته کوه ،پاسگاه را به تسخیر خود درآورده و ضمن مصادره 9 قبضه اسلحه پاسگاه،به ارتفاعات جنوبی عقب نشینی می کنند.از 19 بهمن تا 8 اسفند،روزهایی است که ارتش شاه با تمام نیرو به جنگل های شمال لشکرکشی نموده و به جنگ 8 چریک کوه برخاست. رفیق صفایی فراهانی به همراه جلیل انفرادی و هوشنگ نیری،در روستای چهل ستون توسط کدخدا و تعدادی از اهالی روستا دستگیر شدند.این رفقا در حالی که مسلح بودند و امکان دفاع از خود را داشتند؛تنها به خاطر آرمانشان که همانا همین مردم ستم دیده بود!از اسلحه استفاده نکرده و تسلیم شدند.سایر اعضای دسته کوه نیز،زمانی که برای تأمین آذوقه به انبار که در قله کاکوه قرار داشت،رفته بودند؛در محاصره واقع شدند.این رفقا به مدت 48 ساعت قهرمانانه با دشمن جنگیدند.در جریان این پیکار و هنگامی که مهمات رفقا به پایان رسیده بود،2 نفر از رفقا(مهدی اسحاقی و محمد رحیم سماعی)با انفجار نارنجک،خود و چند نفر از دشمنان را کشتند.و دو نفر دیگر که نیمه جان بودند دستگیر شدند.یکی از رفقا نیز توانست از محاصره بگریزد؛که وی نیز در 8 اسفند،در حوالی یک روستا دستگیر شد. روز 16 اسفند 1349 و تنها 18 روز پس از پایان لشکرکشی گسترده شاه و شکست دسته کوهستان،بسیاری از رفقای دستگیر شده به جوخه های اعدام سپرده شدند. 15 رفیقی که در سیاهکل جان باختند: علی اکبر صفایی فراهانی-احمد فرهودی-جلیل انفرادی-غفور حسن پور اصل-عباس دانش بهزادی-محمد هادی فاضلی-هوشنگ نیری-اسماعیل معینی عراقی-شعاع الدین مشیّدی-ناصر سیف دلیل سماعی-هادی بنده خدا لنگرودی-مهدی اسحاقی-محمد رحیم سماعی-محمد علی محدث قندچی و اسکندر رحیمی نام داشتند. چنین بود که واقعه سیاهکل در تاریخ جنبش کارگری و کمونیستی ایران جاودانه درخشید.اهمیت سیاهکل در این بود که آرامش و قدر قدرتی افسانه وار شاه را در هم شکست و از سویی منجر به شکل گیری سازمان هایی انقلابی و تثبیت مشی چریکی در مبارزه گردید.و توانست رکود و بی عملی و بی حرکتی را از گروه های سیاسی ایران دور کند...
+ نوشته شده توسط گرشا در 86/11/14 و ساعت
21:54 |
میترا،ملتهب و لرزان،سرخ اما بی رمق،در افق باختر پنهان می شود و بساط شب بر پهنه ی هامون گسترده می گردد.... به هر سو رو می نهم؛دشت است و هامون و کویر. که تنها جنبندگانش ریگهایند و خار های سرگردان که سودای رفتن و گریختن دارند. کویری پهناور تر از عالم خیال! و من در آن گستره ی بی انتها، دل را به بازی گرفته و با او راز می گویم!ای دریغ و افسوس که راز دلت را نیز باید با دلت بگویی! ولی او هم تو را نمی فهمد.تنهایی وهم انگیزی در خود حس می کنم.تصور اینکه اگر روزی در چنین صحرای بی انتهایی رها شوم ؛تنم را می لرزاند.به خود می آیم؛می بینم که اکنون نیز چنانم که بیمش را می برم! غباری بپا خواسته و باد سردی توفیدن گرفته است و خارهای بی ریشه را اینسو و آنسو می کشاند و در دامن دشت،بی هدف می غلطاند.و من بی هدف تر و آواره تر از خار،گام بر می دارم و شب،سکوت، کویر را زمزمه می کنم: ببار ای ابر بهار.. با دلم به هوای زلف یار داد و بیداد از این روزگار، ماه رو دادن به شبهای تار ای بارون ای بارون ای بارون ماه رو دادن به شبهای تار ای بارون بر کوه و دشت و هامون ببار ای بارون...... دلم از بی بری و بی هم نفسی کویر خون می شود.سرم را بالا می کنم،آسمان را می نگرم؛صاف است و شفاف؛با شکوه است و اغواگر! اختران،رخت بزم شبانه شان را بر تن کرده و رخ آراسته اند تا از من دلبری کنند.زیبا و دلفریبند،افسونگر و دلربا.همه کارشان دلبری و خودنمایی است. چه غوغایی در آسمان ها بپاست و چه سکوت زجر آوری بر دل کویر چنگ می زند! یک نفر در درونم بانگ می دهد که ای خفته و بی خبر،ای خاک.دل تو اسیر دستان زمین است.دلت را برهان؛عاشق شو،عاشق باش.عشق بورز... عشق ببین! و من اما ،دل را به بهای دل خونین،با عقل تاخت زده ام.مدتی هست که دیگر عاشق نمی شوم،عشق را نمی فهمم و دچار روزمرگی ریاضی واری شده ام.می ترسم از آن روز که باز،عشق دودمانم را به آتش بکشد.از خودم می ترسم...از عشق می هراسم،دوست داشتن را خط قرمز زده ام! و در این بن بست کج و پیچ که من سر درگم و بی ریشه ام،با یادش نمی دانم چه کنم؟!!نمی خواهم دوباره مهار بدست عشق بسپارم و عقل زائل کنم!....نمی خواهم
یاد شبهای سرد و ستاره باران کویر-(کاروانسرای قصر بهرام تا مرنجاب) حسی در من برانگیخت تا دوباره از دل بنویسم.
+ نوشته شده توسط گرشا در 86/10/25 و ساعت
21:28 |
در پست قبلی به این موضوع پرداختیم که آیا نظام جمهوری اسلامی،و در پی آن شرایط سیاسی و اجتماعی ایران قابلیت تغییر و اصلاح دارد یا خیر؟! و در پاسخ مسائلی مطرح شد که می تواند مبنای بحث را شکل دهد.
اصولاْ هر نظامی موافقان و مخالفانی دارد.در موافقت موافقان بحثی ندارم که هر چه هست منافع و مطامعشان در حد مقبول و گاه علیرغم عدم استحقاقشان در این ساختار تامین می شود.و یا اینکه این دسته اساساْ از حقوق خود آگاهی ندارند و دل به وعده های پوچ اینان دارند! ولیکن در میان کسانیکه خواهان تغییرند ،دو نگرش کلی وجود دارد.اول نگرش،تلاش در حفظ نظم موجود و تغییرات لاک پشتی و با ریتم کند است.بگونه ایکه خاطر رژیم(بعنوان کل) را نیازرده و او را در خواب غافلگیر کنند!!! این نگرش، زاییده ی آموزه های امپریالیستی است.این دسته در عمل با هرگونه انقلاب و دگرگونی ،از آن جهت که ممکن است برایشان ایجاد دردسر کند،مخالف اند.این دسته علی القاعده با شرایط موجود هیچگونه مشکلی ندارند(یا ندارند و یا قدرت تشخیص اشکال را نمی دارند!).و از نظر شخص من در رسته هواداران رژیم طبقه بندی می شوند.حتماْ اینگونه اظهار نظرها را زیاد شنیده اید که:"ما چکار به اینکارها داریم!" و یا از این دست حرفها که خود را از قاعده مستثنی می دارند و از فرط محافظه کاری و منافع طلبی تسلیم را به رهایی ارجح می دارند.حاضرند از گرسنگی و در فساد دست و پا بزنند و بمیرند، ولی دم برنیاورده و خدای ناکرده دچار برخورد رژیم نشوند و ... چشم به امداد غیبی و یا حمله نظامی امریکا بسته اند. نگرش کلی دوم،مخالفت است با شرایط کنونی،چه ساتر و چه بارز! اما این موضوع به دو صورت اساسی و بنیادی قابل آنالیز و بحث می باشد.چه از لحاظ تئوریک و چه از نظر استراتژیک. صورت اول،نگاه اپورتونیستی و سازشکارانه است.چیزی مشابه مورد بالا.اما تفاوت این موضوع با مورد قبل آنست که این دسته با این نگرش، به مسائل سیاسی و اجتماعی علاقه نشان داده و خود را جزو مخالفان ساختار کنونی می دانند و در پی تغییر و اصلاح می باشند.اما از آنجهت که ممکن است در حین حرکت انقلابی و دگرگونی ساختاری و بنیادین،منافع جزئی و کلی شان مورد تهدید واقع شود،به اصلاح شرایط دل خوش می کنند.چیزی که هست،باید گفت اصلاحات در ذات خود فرآیندیست مطلوب و پسندیده.اما اینکه در چه شرایطی باید جاری شود؟نکته بحث می باشد. اولین نکته اینست که در حال حاضر و در شرایط کنونی،مسئله اصلاحات از سوی یاران و انصار قدیمی رژیم،که سوابق تاریکی دارند، طرح شده و اساساْ حربه نظام است برای جلوگیری از شکل گیری جریانات رادیکال و برانداز.این موضوع تا حدی در مطلب قبلی مورد بحث قرار گرفت. نکته دوم اینست که در عمل اصلاحات زمانی قابلیت اجرا دارد که حزب اصلاح طلب خود را رقیب حزب حاکم بداند و اساس و تئوری متفاوتی داشته باشد.اما چیزیکه در اصلاح طلبان مشاهده می شود چیزی جز اینست.همگی به ولایت فقیه پایبندند و اصول نظام را مقبول داشته و از لحاظ قانونی که برایشان ایجاب شده،ملزم به مراعات این اصول هستند.در اینجا این سوال برای من بوجود می اید که این دسته بدنبال اصلاح چه چیز هستد؟ آریا دجال در سلسله مباحثی با عنوان تحریم انتخابات سوالی مطرح کرده است با این مضمون:"آیا جمهوری اسلامی قابلیت اصلاح دارد؟" پاسخ من به این مساله اینست که جمهوری اسلامی بعنوان یک عنصر،ماهیت خاص خود را دارد.با تعاریف و مشخصاتی که نمایانگر و معرف ساختار آن می باشد.و این به این معناست که اگر بنا باشد در پاره ای از مبانی و مشخصه های رژیم تغییرات ایجاد شود،سایر مشخصات نیز تحت الشعاع این تغییر واقع شده و سلسله وار ،همچون مهره های دومینو،یکی پس از دیگری فرو خواهند ریخت.و چنانکه مشخص است تغییر مختصات هر عنصری،به تغییر ماهیت آن عنصر خواهد انجامید. و این موضوعی است که سران و تئوریسین های رژیم،بهتر از ما به آن واقف و مسلطند.چرا که نظام را از درون و با تمام ریزمشخصات می شناسند و نقاط آسیب خود را آگاه ترند. با طرح این مساله به این نتیجه خواهیم رسید که مادامیکه رژیم ،با راس هرم خود پا برجا باشد،به هیچ عنوان اجازه ورود و فعالیت عناصر رفرمیست و اصلاح طلب را نخواهد داد. ولیکن برای تحریف افکار و فریب اذهان مردم،مضحکه ای تحت عنوان اصلاحات را مطرح کرده و به کمک گروهی از مهره های مورد اعتماد خود و با تکیه بر ساده لوحی و زود باوری مردم ایران،این مقوله را با جدیتی تام و در سر رسیدهای معین(در زمانهایی که نظام به تبع عملکرد ضعیف دولت در معرض ضعف و خطر اعتراضات گسترده مردمی است)و بر حسب نیاز و موقعیت و تنها برای تضمین بقای خود،براه می اندازد. برای اینکه بحث به درازا نکشد،پاسخ سوال را کوتاه می دهم:"اصلاحات در ساختار کنونی امکان پذیر نیست.و تا زمانیکه اجازه فعالیت به گروه ها و احزاب مختلف داده نشود تا مردم را با آرمان ها و استراتژی خود آشنا کنند،اصلاحات مفهومی مبهم است!" سوال دوم آریا این بود که آیا انتخابات در ایران آزاد است؟ برای پاسخ به این سوال لازم می دانم مفهوم آزادی را که فضایی است نا متناهی،کمی شرح دهم. تعریفی که ماده ۶ اعلامیه حقوق بشر و شهروند(۱۷۹۳) از آزادی بیان می کند چنین است:"آزادی قدرتی است ،که برای انجام هر کاری، که به حقوق دیگران آسیب نرساند،به انسان تعلق دارد." و یا در اعلامیه حقوق بشر ۱۷۹۱، آزادی چنین تبیین می شود:" قادر بودن به انجام هر کاری که به دیگران آسیب نرساند" ولیکن حق انسان نسبت به آزادی،بر پایه پیوند انسان با انسان قرار ندارد.بلکه بر جدایی انسان از انسان قرار دارد.این حق این جداییست.حق فرد محدود،محدود به خود. با این تعاریف از آزادی به بحث ادامه می دهیم.همانگونه که در بالا ذکر شد،آزادی مبتنی است بر جدایی انسان از انسان و یا عنصر از عنصر.پس آزادی سیاسی انسان به عنوان شهروند دولتی که انسان را از آزادی هایش محروم کرده،متضمن آسیب به ساختار جاری عنصر دولت است.و دولت نیز در این رابطه حق خود دانسته که آزادی شهروند را در اختیارات سیاسی و مدنی اش محدود کند. اما آنچه که قوانین حقوق بشر از هدف تشکیل دولت اشعار می کند چنین است: ماده ۱ اعلامیه حقوق بشر و شهروند(۱۷۹۳):"دولت به منظور تضمین بهره مندی انسان از حقوق طبیعی و غیر قابل نسخش تشکیل می شود." ماده ۲ اعلامیه حقوق بشر(۱۷۹۱):"هدف کلیه موسسات سیاسی نگهداری حقوق طبیعی و غیر قابل نسخ انسان است." اما زمانیکه به عملکرد رژیم جمهوری اسلامی می نگریم،این معنی را در می یابیم که وجود رژیم حاضر،تنها به صرف وجودش ناقض آزادی است.و این در تمام جزئیات مصداق دارد.و انتخابات نیز مستثنی از قاعده نیست.چناکه انتخابات در هر سطحی،حتی شوراهای روستا و یا شوراهای کارگری و شورایاری محلات نیز تحت کنترل شدید قرار دارد،چه رسد انتخابات رییس جمهوری و مجلس. در تعریف آزادی به این نکته نیز اشاره شد که آزادی قدرتیست برای انجام هر کاری که به منافع دیگران لطمه نزند.دولت نیز در ساختار اجتماعی به عنوان یک عنصر در لیست "دیگران "قرار می گیرد.و این یعنی اینکه شما تا زمانی می توانید آزادی داشته باشید که منافع دولت را به خطر نیانداخته اید! برای مثال زمانیکه "آزادی نامحدود مطبوعات"در ماده۱۲۲ قانون اساسی ایالت نیو همپشایر در امریکا و بعنوان پیامد حق آزادی فردی تضمین شد.آزادی مطبوعات از بین رفت.چراکه طبق تعریف آزادی در ماده ۶ اعلامیه حقوق بشر۱۷۹۳ ،آزادی مطبوعات را نباید وقتی که آزادی عمومی را خدشه دار می کند،اعطا کرد! لذا مفهوم این عبارت اینست که حق آزادی به محض آنکه در تعارض با زندگی سیاسی قرار می گیرد،حق بودنش را از دست می دهد.حال انکه در تئوری(کارل مارکس)زندگی سیاسی به سادگی ضامن حقوق بشر،حقوق بشر فردی بوده و باید به محض اینکه در تضاد با هدفش(یعنی حقوق بشر)قرار می گیردکنار گذاشته شود.اما عمل،تنها استثنا بوده و تئوری قاعده. *ادامه بحث را در پست بعد پی می گیرم.
+ نوشته شده توسط گرشا در 86/09/20 و ساعت
21:36 |
همراه شو عزیز،
کاین درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی شود.... چند روز پیش وقتی به وبلاگ آریامراجعه کردم با یک سلسله بحث پیرامون انتخابات و چرایی و چگونگی آن در رژیم حاکم و بررسی آن مواجه شدم.و از آنجایی که قصد ورود به بحث را نداشتم و این موضوع از نظر من مسأله ایست حل شده،حتی کامنتی هم برایش ننوشتم.ولی از آنجایی که این دوست دیرین دست از سر ما بر نمی دارد!دیشب که داشتم از کوه برمی گشتم،با من تماس گرفت و گفت که در ادامه بحث ،مطلبی نوشته و من باز تحریک شدم که در بحث شرکت کنم و چیزی بگویم.و امروز قبل از آنکه نوشته اش را خوانده باشم شروع کردم به نوشتن نظرم در خصوص انتخابات و ماهیت آن در حکومت جاری.ولیکن قصد من از نوشتن، آنالیز شرایط تغییر است و نه بحث و مجادله با سایر وبلاگ نویسان و پی گیری بحث آریا. بررسی شرایط کنونی ایران،ما را به این نتیجه کلی خواهد رساند که غالب مردم از اوضاع موجود(در عرصه های مختلف،به تفکیک و یا بطور عام)رضایت نداشته و خواستار بهبود شرایط می باشند.گروهی در پی رفرم هستند و عده ای دیگر موافق تغییر تدریجی ساختار حکومت ؛و به اصطلاح اصلاحات را خواستارند.اما آنچه از بازنگری رزومه سه دهه استیلای رژیم حاکم بدست می آید؛لزوم تغییرات اساسی را بعنوان یک اصل غیر قابل انکار مطرح می کند. اما تغییرات در چه چیزهایی و چگونه؟! اگر بخواهیم موارد اختلاف بین خواستهای عمومی و عملکرد رژیم را طرح کنیم،فضا و فرصتی فراخ خواهد گرفت.اما بطور کلی می توان آنها را به دو دسته تقسیم کرد: 1-خواست حقوق مدنی و شهروندی و مقوله آزادی سیاسی. 2-خواست تأمین اقتصادی بطور نسبی و تعدیل شرایط معاش. آنچه که تذکرش لازم به نظر می رسد اینست که در هر یک از فازهای دوگانه بالا،لزوم ایجاد هماهنگی بین خواستها و آنالیز جزء به جزء موارد اختلاف،امریست اجتناب ناپذیر و تا زمانی که ما بین آنها وحدت ایجاد نشود،برای رفع آنها نیز نمی توان چاره ای منسجم و درست مطرح کرد. تغییرات را چگونه ایجاد کنیم؟ برای رسیدن به خواستها و اهداف اجتماعی دو راه حل کلی مفروض است:یکی براندازی و ساقط کردن نظام جاری و جایگزین کردن نظم نوین سیاسی؛ و دیگری دل بستن به اصلاح و تغییر رژیم بدست عناصر و اعوان سوگند خورده و وفادار ساختار کنونی. در مورد اول بعداً بحث خواهیم کرد.و اما در مورد دوم، این جز خیال خام و باطلی نیست که امیدوار باشیم نظامی که 100% در کنترل محور قدرت است و اساساً تحول را نمی پذیرد،دچار تغییر شود.ولو به تدریج و خزنده.و همانگونه که آریا دجال در پست قبلی اش نگاشته،احتمال به قدرت رسیدن شخص یا جریانی که بخواهد رژیم را اصلاح کند؛اگر نگوییم محال، بسیار بسیار بعید و ضعیف است.و این موضوع اساساً از سوی انصار و دوستان رژیم و برای جلوگیری از شکل گرفتن جریانات رادیکال برانداز و گرفتن جواز بقا برای رژیم با معرفی چهره های به اصطلاح اصلاح طلب؛مطرح می شود. و به نظر من آن عده از مردمی که دچار سرگردانی سیاسی هستند و خط فکری مستقل ندارند؛طرفدار پر و پا قرص این شیوه هستند.برای توضیح بیشتر باید گفت که این گروه در واقع مخالف مشی فعلی نظام هستند و جزء مخالفان ساختار بشمار می روند.اما در این بین منافعی دارند که تنها با پایداری این ساختار ،پابرجا مانده و یا بعداً محقق می شود.اما آنچه مسلم است اینست که تا زمانیکه نظام سیاسی ایران بطور کامل عوض نشود،امتیازاتی که ممکن است در مراحل مختلف و به تبع شرایط خاص و در زوایای گوناگون ،به مردم اعطا می شود؛دوام و قوام نخواهد داشت و هرآن احتمال سلب آنها و بازگشت به حالت قبلی وجود دارد.چرا که تغییرات اساسی نبوده ،بلکه مقطعی و مصلحتی بوده است.همانگونه است که در دوران ریاست جمهوری احمدی نژاد شاهد بازپس گیری آن اندک آزادی های اجتماعی(که خود جای بحثی دیگر دارد.و آیا از سر صدق بوده یا برای تحریف افکار نسل جوان، که عمده معترضین بودند،بسمت مسائل خاص و مهار جنبش های آنان )دوران خاتمی بودیم.چرا که این فرصت ها و امتیازات نهادینه نبوده و برای کنترل شرایط ،جاری شده بودند. پس برای رسیدن به خواستها و اهداف گروهی مان،تنها استراتژی مقبول،استراتژی انقلابی است.یک انقلاب ساختاری و ساختن جامعه ای با طبقات آگاه و سازمان یافته. ............................................................................................ در پست بعدی ادامه موضوع را پیگیری خواهم کرد... با تشکر از آریا بخاطر ایجاد انگیزه نوشتن. + نوشته شده توسط گرشا در 86/09/10 و ساعت
23:11 |
|
|