تبليغاتX
گرشا

 

همهن

در نهان می سوخت

نه از باورش

بلکه از جسارتی که دیگر نمی یافت

برای بی باوری...

"فردریش نیچه"

+ نوشته شده توسط گرشا در 88/01/15 و ساعت 20:50 |

میل برفخانه-تزرجان-یزد

من دراین تاریکی
فکر یک بره روشن هستم
که بیاید علف خستگی ام را بچرد
من دراین تاریکی
امتداد تر بازوهایم را
 زیر بارانی می بینم
 که دعاهای نخستین بشر را ترکرد
من در این تاریکی
 درگشودم به چمنهای قدیم
به طلایی هایی که به دیوار اساطیر تماشا کردیم
من در این تاریکی
ریشه ها را دیدم
و برای بته نورس مرگ آب را معنی کردم

"سهراب"

+ نوشته شده توسط گرشا در 87/12/18 و ساعت 21:22 |

شب فراق که داند که تا سحر چند است

مگر کسی که به زندان عشق دربند است

گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم

کدام سرو به بالای دوست مانند است

پیام من که رساند به یار مهرگسل

که برشکستی و ما را هنوز پیوند است

"سعدی"

 

+ نوشته شده توسط گرشا در 87/11/24 و ساعت 18:3 |

 

+ نوشته شده توسط گرشا در 87/08/26 و ساعت 19:58 |
روستای واز-مسیر صعود قله گرگ-چمستان نور

.....در پی عشق جُستن

و هماره،نقاب ها

نقاب های نفرین شده یافتن

و ناگزیر در هم شکستن!

"فردریش نیچه"

+ نوشته شده توسط گرشا در 87/08/07 و ساعت 21:57 |