تبليغاتX
گرشا
نو بهار است بر آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز تو در گل باشی

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است

حیف باشد که ز حال همه غافل باشی

چنگ در پرده همین میدهد پند،ولی

 پند آنگه کندت سود که قابل باشی

                                                             سال نو بر شما خجسته باد...

 

+ نوشته شده توسط گرشا در 85/12/29 و ساعت 0:36 |
هفته گذشته به اتفاق دوستان نمونه رفته بودیم شیرکوه،جاتون خالی خیلی خوش گذشت!

اگه دوست داشته باشید می تونید گزارش برنامه رو اینجا بخونید:

گزارش های کوهنوردی و گلگشت ها

+ نوشته شده توسط گرشا در 85/12/26 و ساعت 10:30 |

چرا درختان به خاک می افتند؟

دیرگاهی است که درختان به اسباب مختلف ،به نعره موحش اره های برقی شاخسار سبزشان را به روی خاک افتاده می بینند.وپیکرشان رابه دست هنرمندان چوب تراش و کارخانه های جفت و تاق مختلف

می سپارند.و بسترشان را که سالها ریشه در آن نهاده بودند به زیر چرخ های آبادگر بلدوزرها و لودرها

به جاده و شهرک و پادگان بدل شده می بینند.

 

 

واینبار بازهم سرخه حصار، این کهن ترین پارک جنگلی ما مورد تعرض قرار گرفت.وبیش از 4000 درخت

چند ده ساله آن که تا همین چند روز پیش برپا بودند ونفس شهر دودزده ما را تازه می کردند، به بهانه تعریض اتوبان اسبدوانی قطع شدند.که در پی دخالت اداره منابع طبیعی و اعتراض دوستداران محیط زیست ادامه آن که معلوم نیست چند هزار درخت دیگر رابه خاک در خواهد افکند موقتا متوقف شد.

در پی تجمع روز گذشته 11/12/85 مسئولین شهرداری در محل حاضر شدند و با معترضین به گفتگو پرداختند.آقای نوید از مسئولان شهرداری منطقه در پاسخ به سوالات هومن روانبخش ادعا کرد که" درختان این ناحیه قطع نشده اند بلکه آنها را بطوریکه آسیبی نبینند به محل دیگری منتقل کرده ایم!"

(البته از آنجاییکه معترضین گروهی آدمهای بی سواد بودند و در نهایت جهل و کوری باطن به سر میبردند و از تواناییهای شهرداری غافل بودند اظهارات آقای نوید را کذب محض پنداشتند.و در دل به سادگی او خندیدند!والله اعلم بحقایق الامور)

در نهایت تجمع طبیعت دوستان با مداخله نیروهای انتظامی و جمع آوری پلاکاردها و تراکت های آنان در نهایت آرامش پایان پذیرفت.

+ نوشته شده توسط گرشا در 85/12/12 و ساعت 2:17 |
چون بوم بر خرابه دنیا نشسته ایم

اهل زمانه را به تماشا نشسته ایم

براین سرای ماتم و در این دیار رنج

بیخود امید بسته و بیجا نشسته ایم

ما را غم خزان و نشاط بهار نیست

آسوده همچو خار به صحرا نشسته ایم

گر دست ما ز دامن مقصود کوته است

از پا فتاده ایم نه از پا نشسته ایم!

تا هیچ منتظر نگذاریم مرگ را

ما رخت خویش بسته مهیا نشسته ایم

یک دم ز موج حادثه ایمن نبوده ایم

چون ساحلیم و بر لب دریا نشسته ایم

از عمر جز ملال ندیدیم و همچنان

چشم امید بسته به فردا نشسته ایم

آتش به جان و خنده به لب در بساط دهر

چون شمع نیمه مرده چه زیبا نشسته ایم

ای گل ،بر این نوای غم انگیز ما ببخش

کز عالمی بریده و تنها نشسته ایم

تا همچو ماهتاب بیایی به بام قصر

مانند سایه در دل شب ها نشسته ایم

 

+ نوشته شده توسط گرشا در 85/12/08 و ساعت 0:14 |

              ماند از پرتو لرزنده شمع سایه دسته گلی بر دیوار!

صدای پنجه باران که بر شیشه های اتاقم می خورد ونسیمی که بوی عید را به مشامم میرساند گرچه روح افزا و دلرباست ولی دیگر مرا به بلندای آسمان خیال نمی برد!

خاطرم هست وقتی که کودکی خرد بودم از هوای اسفند مست میشدم و شادمان لحظه ها را تا رسیدن نوروز این جشن بهاری بی صبرانه می شمردم...  .

آن روزها شهر چهره ای دیگر داشت.شاید این دیدگان من بود که تنها شادابی و طراوت را در سبزه هفت سین و رقص ماهی ها در تنگ بلور می دید!بهر حال هرچه بود غمی نبود اگر هم بود کم بود.در آستانه سال نو کودکان به همراه خانواده هاشان در تدارک بساط جشن بودند و پدر ها سرزنده تر بودند و مادر ها راضی تر!کودکان هم به هدیه ای هرچند ناچیز دلخوش.

دیروز که داشتم به خانه برمیگشتم شهر را رنگ دیگری یافتم.کودکانی خرد سر خیابانها و روی پل های عابر دستفروشی میکردند یا با یک ترازو در حال وزن کشی بودند.به یکی از آنها نزدیک شدم دیدم با

 ترازوی خرابی مشق زندگی میکند.در نگاهش برقی از شادی نمی درخشید و در رفتارش اثری از کودکانگی نبود.خردسال بود ولی در عالم کودکی نبود.از روی پل به زیر آمدم اینجا نیز جوانانی بودند که رمقی در چهره هاشان نبود. در چرت بعد از نشئگی شکر خدا را به جا می آوردند که دراین آشفته بازاری که گرز رستم گرو نان است لا اقل خماری نمیکشند!و در این شهر هر چه نباشد بنگ وتریاک وگرد به حد وفور یافت میشود.

به چشمان مردی که دست فرزندش را گرفته بود و از بازار میگذشت دقیق شدم"در نگاه پدر شرمی نهفته بود از نتوانستن ها و نداشتن ها "ودر این حال مادران کودکانشان را به هیچ راضی میکنند.

و عزای رسیدن سال نو را دارند!

عجبی نیست که دیگر آسمان هم کمتر میبارد و کوهها کمتر سبزه به دامن میپرورند.ابر نمیبارد ماه نمی تابد و مهر نمی خندد.به شوق کدامین بهار خانه تکانی کنیم؟ بهاری که در زمستان مغزهای فرسوده و چشمان خمار و دستان فقیر می روید؟بهار از دیاری که نغمه بلبلانش نوحه و ندبه و زاریست و حاجی فیروزش شاخ حسینی کنان و قمه زنان است گریزان است!!!

دلم به حال کودک امروز میسوزد دلم به حال پیر و جوان امروز هم میسوزدکه زندگیشان همه افسوس گذشته و دریغ آینده ست.و همگی چشم به راه منجی نگاهشان به دیوار خشکیده و دست بر زانوی غم حلقه کرده اند.اما چه باک که تریاک این شیره اثیری ناپاک درمانی ست بر دردهای این مردم خواب پرست.که خواب را به آنها عرضه می دارد خوابی که بیداری ندارد .خواب که بیداری از آن کابوس وحشتناکی ست در خواب دیو سیرتان اهریمن سرشت.

 

                      ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط گرشا در 85/12/07 و ساعت 23:49 |

            یادداشتهای من:

شهر از دور با نگاهی خسته و حسرت بار به من می نگرد.نفسش از تیرگی آسمان به تنگ آمده و هن هن کنان دست به دامان کوه می کشد.

چه دردناک است این تلاش مذبوحانه شهر خراب!

این شهر سالهاست که خود را در دامان کوه می گسترد وبه پیش می آید.دره ها و رودخانه ها و درختان و وحوش همه را چون دیوان تنشه

کام در کام خود فرو می کشد.و کوه اما چه موقر به جای خود نشسته است.سینه اش زخمی است از دکل های برق و جاده و قهوه خانه و

رد پای آدمیان!کوه اگر از سنگ نبود حتما به حال خود و آدمهایی که پناهنده ی اویند می گریست.هر چند بسیاری از این آدمها کوچکترین حس تعلقی به کوهستان ندارند.

و ما اما به کوه می رویم تا بیاموزیم آنچه را نمی دانیم.وپای بر این گستره می نهیم تا بیابیم این گوهر خفته به آغوش طبیعت را.

بیایید دشت ها و کوه ها را خوب نگاه کنیم و خوب نگاه داریم.
+ نوشته شده توسط گرشا در 85/12/07 و ساعت 22:44 |