پا در دام اخلاق فکنده می بینم!و نگاهم را پوچ و بی محتوا.
نوشتن،دل پر درد می خواهد و غم.غم عشق و هجران،غم دوست در بند،غم مردم،غم نان و غم .....
خدایا غم برسان!!! چندگاهیست که دستم به قلم نرفته،راستش را بخواهید دیگر هوای نوشتن هم نمی کنم.دغدغه ای باید تا تو را به نگارش وادارد و غمی تازه نفس که نفس قلمت را در سپیدی دفترت بند آورد! و شوق داشتن کسی که نوشته هایت را با تمام وجود درک کند.اما من فقط برای سایه خود می نویسم.مثل صادق هدایت که تنها برای سایه اش که روی دیوار افتاده بود،می نوشت.
و این سایه ی سیاه و بدقواره ی من است که می داند درد مرا!و دست نوشته هایم را چونان آتش سرکشی در شرارش می بلعد و می سوزاند.
روزها به کار مسخره ام مشغولم و گوشه ای از چرخ محرک صنعت را می گردانم و شبها اما، برای روزهای بعدم نقشه می کشم.چیزی مرا به خود مشغول داشته که تا کنون وجودش را در نمی یافتم و لاجرم از درکش عاجز بودم.نوعی حس خواستن است.خواستن چیزی برای خود.اما چه چیز؟؟؟
یادمست تا چند وقت پیشتر، همه آنچه در فکر و مخیله داشتم،غم توده و یافتن چاره ای بر بیچارگی مردم بود.و امروز اما به این اندیشه ام که چه راهیست که روح سرکش و نا آرام مرا آرامش بخشد و چیست آنچه مرا به خواستهایم برساند؟! و کیست آنکه بداند درد مرا؟و بخواند دفتر خاک خورده ی خاطراتم را؟!!
نمی نوشتم؛چون نمی توانستم بنویسم!نمی دانستم که چه بنویسم.مرا دیگر آن شور گذشته نیست که ساعتها، ورقهای بیشماری را از تراوشات قلم خودنویسم سیاه کنم و بعد،بی آنکه کسی آنها را خوانده باشد معدومشان کنم.شاید دیگر پیر شده ام!و شاید محافظه کار و شاید هم عاقل!!!
اما نه!آنهاییکه مرا بخوبی می شناسند(فقط سایه ام است که مرا بقدر خودم می شناسد)می دانند که آتشی زیر خاکستر نهانم و سکوتم از خاموشی شعله های سرکش و طغیانگر وجودم نیست!(مثل فانوسیم که اگر خاموشه،واسه نفت نیست هنوز یه عالم نفت توشه!)
سر در گم و مبهوتم.گیج و منگم.اما نه،گیج هم نیستم! خوب می دانم که چه می کنم و چه باید بکنم.شاید سر کلاف را گم کرده ام!راستی کدام کلاف؟!کلاف سر در گم اجتماع و توده را و یا کلاف پیچ در پیچ سرنوشتم را؟
محمد تهرانی می گفت:اینها از علایم دندان درد است.اما من که هنوز دندان درد نگرفته ام!شاید هم گرفته ام و مثل معتادی که آخرین نفریست که از اعتیادش آگاهی می یابد؛دیگران پیش از من به دندان دردم پی ببرند!!! ولی به قطع اطمینان دارم که دندان درد هم نیست.هنوز دهانم بوی شیر می دهد و این حرفها برایم زود است!
به هر تقدیر،من به نوشتن محتاجم و باید بنویسم.هرچند که کسی نوشته ام را نخواند.هرچند که نوشته هایم جز مشتی خزعبلات و واژه بازی بیش نباشد.اما آنچه که هست،امروز نمی دانم از چه و از که بنویسم.سوژه ای برای نگاشتن نمی یابم.
قبل تر، از مسایل اجتماعی و سیاسی می نوشتم و بدینها علاقه نشان می دادم.ولیکن در این وادی نگارندگان بسیارند و مطالب بس بسیار.شمار وبلاگهایی که در این حیطه مطلب منتشر می کنند کم نیست.همه ،هم از من بهترند و تند تر و پر بیننده تر.ضمن اینکه من به این اعتقاد و باور رسیده ام که نوشتن مطالب سیاسی در وبلاگ،کاری از پیش نمی برد.برای آزادی باید بهای واقعی داد.باید خون داد،باید شکنجه شد و باید با دشمن پنجه در پنجه فرو برد.اینکه من پشت میز کامپیوترم بنشینم و از وضعیت دوستان در بندم و از حال مردم بیچاره داد و فغان کنم،چاره ساز نیست.همه این کارها بیهوده و بی منطق است.همه فعالان به صفحات وبلاگهایشان پناهنده شده اند و با نامهای مستعار در مبارزه می کوشند. مبارزه باید بارز و نمایان باشد.باید بر گستره ی توده های مردم سایه افکنده باشد.باید با مردم زیست و از درد آنها اگاه شد و در مرتفع کردن علل و اسباب گرفتاری آنها کوشید. دریغ از این همه وقت که صرف نوشتن شود!برای یک حرکت انقلابی ،یک گروه تئوریسین کافیست.اما آنچه من می بینم؛هزاران تئوریسین است و یک مبارز نیست.چنان که سعدی گفته:"دو صد گفتار چو نیم کردار نیست".
و از آنجاییکه به این باورم که پرداختن به این مطالب ثمری ندارد از نگاشتن مطلب در حیطه اجتماعی و سیاسی می پرهیزم.اما دلم نمی خواهد این دفتر کهنه یادداشتهایم را ببندم و دور بیاندازم.می خواهم بنویسم و باشم.عاشقانه نویس هم نیستم.مثل آریا دجال بزرگوار هم هنوز دیوانه نشده ام تا یادداشتهای دیوانه وارم را به معرض قرائت گذارم.
نمی دانم از چه و از که بنویسم.لطفاً مرا راهنمایی کنید!!!![]()

