اصولاْ هر نظامی موافقان و مخالفانی دارد.در موافقت موافقان بحثی ندارم که هر چه هست منافع و مطامعشان در حد مقبول و گاه علیرغم عدم استحقاقشان در این ساختار تامین می شود.و یا اینکه این دسته اساساْ از حقوق خود آگاهی ندارند و دل به وعده های پوچ اینان دارند!
ولیکن در میان کسانیکه خواهان تغییرند ،دو نگرش کلی وجود دارد.اول نگرش،تلاش در حفظ نظم موجود و تغییرات لاک پشتی و با ریتم کند است.بگونه ایکه خاطر رژیم(بعنوان کل) را نیازرده و او را در خواب غافلگیر کنند!!! این نگرش، زاییده ی آموزه های امپریالیستی است.این دسته در عمل با هرگونه انقلاب و دگرگونی ،از آن جهت که ممکن است برایشان ایجاد دردسر کند،مخالف اند.این دسته علی القاعده با شرایط موجود هیچگونه مشکلی ندارند(یا ندارند و یا قدرت تشخیص اشکال را نمی دارند!).و از نظر شخص من در رسته هواداران رژیم طبقه بندی می شوند.حتماْ اینگونه اظهار نظرها را زیاد شنیده اید که:"ما چکار به اینکارها داریم!" و یا از این دست حرفها که خود را از قاعده مستثنی می دارند و از فرط محافظه کاری و منافع طلبی تسلیم را به رهایی ارجح می دارند.حاضرند از گرسنگی و در فساد دست و پا بزنند و بمیرند، ولی دم برنیاورده و خدای ناکرده دچار برخورد رژیم نشوند و ... چشم به امداد غیبی و یا حمله نظامی امریکا بسته اند.
نگرش کلی دوم،مخالفت است با شرایط کنونی،چه ساتر و چه بارز!
اما این موضوع به دو صورت اساسی و بنیادی قابل آنالیز و بحث می باشد.چه از لحاظ تئوریک و چه از نظر استراتژیک.
صورت اول،نگاه اپورتونیستی و سازشکارانه است.چیزی مشابه مورد بالا.اما تفاوت این موضوع با مورد قبل آنست که این دسته با این نگرش، به مسائل سیاسی و اجتماعی علاقه نشان داده و خود را جزو مخالفان ساختار کنونی می دانند و در پی تغییر و اصلاح می باشند.اما از آنجهت که ممکن است در حین حرکت انقلابی و دگرگونی ساختاری و بنیادین،منافع جزئی و کلی شان مورد تهدید واقع شود،به اصلاح شرایط دل خوش می کنند.چیزی که هست،باید گفت اصلاحات در ذات خود فرآیندیست مطلوب و پسندیده.اما اینکه در چه شرایطی باید جاری شود؟نکته بحث می باشد.
اولین نکته اینست که در حال حاضر و در شرایط کنونی،مسئله اصلاحات از سوی یاران و انصار قدیمی رژیم،که سوابق تاریکی دارند، طرح شده و اساساْ حربه نظام است برای جلوگیری از شکل گیری جریانات رادیکال و برانداز.این موضوع تا حدی در مطلب قبلی مورد بحث قرار گرفت.
نکته دوم اینست که در عمل اصلاحات زمانی قابلیت اجرا دارد که حزب اصلاح طلب خود را رقیب حزب حاکم بداند و اساس و تئوری متفاوتی داشته باشد.اما چیزیکه در اصلاح طلبان مشاهده می شود چیزی جز اینست.همگی به ولایت فقیه پایبندند و اصول نظام را مقبول داشته و از لحاظ قانونی که برایشان ایجاب شده،ملزم به مراعات این اصول هستند.در اینجا این سوال برای من بوجود می اید که این دسته بدنبال اصلاح چه چیز هستد؟
آریا دجال در سلسله مباحثی با عنوان تحریم انتخابات سوالی مطرح کرده است با این مضمون:"آیا جمهوری اسلامی قابلیت اصلاح دارد؟"
پاسخ من به این مساله اینست که جمهوری اسلامی بعنوان یک عنصر،ماهیت خاص خود را دارد.با تعاریف و مشخصاتی که نمایانگر و معرف ساختار آن می باشد.و این به این معناست که اگر بنا باشد در پاره ای از مبانی و مشخصه های رژیم تغییرات ایجاد شود،سایر مشخصات نیز تحت الشعاع این تغییر واقع شده و سلسله وار ،همچون مهره های دومینو،یکی پس از دیگری فرو خواهند ریخت.و چنانکه مشخص است تغییر مختصات هر عنصری،به تغییر ماهیت آن عنصر خواهد انجامید.
و این موضوعی است که سران و تئوریسین های رژیم،بهتر از ما به آن واقف و مسلطند.چرا که نظام را از درون و با تمام ریزمشخصات می شناسند و نقاط آسیب خود را آگاه ترند.
با طرح این مساله به این نتیجه خواهیم رسید که مادامیکه رژیم ،با راس هرم خود پا برجا باشد،به هیچ عنوان اجازه ورود و فعالیت عناصر رفرمیست و اصلاح طلب را نخواهد داد. ولیکن برای تحریف افکار و فریب اذهان مردم،مضحکه ای تحت عنوان اصلاحات را مطرح کرده و به کمک گروهی از مهره های مورد اعتماد خود و با تکیه بر ساده لوحی و زود باوری مردم ایران،این مقوله را با جدیتی تام و در سر رسیدهای معین(در زمانهایی که نظام به تبع عملکرد ضعیف دولت در معرض ضعف و خطر اعتراضات گسترده مردمی است)و بر حسب نیاز و موقعیت و تنها برای تضمین بقای خود،براه می اندازد.
برای اینکه بحث به درازا نکشد،پاسخ سوال را کوتاه می دهم:"اصلاحات در ساختار کنونی امکان پذیر نیست.و تا زمانیکه اجازه فعالیت به گروه ها و احزاب مختلف داده نشود تا مردم را با آرمان ها و استراتژی خود آشنا کنند،اصلاحات مفهومی مبهم است!"
سوال دوم آریا این بود که آیا انتخابات در ایران آزاد است؟
برای پاسخ به این سوال لازم می دانم مفهوم آزادی را که فضایی است نا متناهی،کمی شرح دهم.
تعریفی که ماده ۶ اعلامیه حقوق بشر و شهروند(۱۷۹۳) از آزادی بیان می کند چنین است:"آزادی قدرتی است ،که برای انجام هر کاری، که به حقوق دیگران آسیب نرساند،به انسان تعلق دارد."
و یا در اعلامیه حقوق بشر ۱۷۹۱، آزادی چنین تبیین می شود:" قادر بودن به انجام هر کاری که به دیگران آسیب نرساند"
ولیکن حق انسان نسبت به آزادی،بر پایه پیوند انسان با انسان قرار ندارد.بلکه بر جدایی انسان از انسان قرار دارد.این حق این جداییست.حق فرد محدود،محدود به خود.
با این تعاریف از آزادی به بحث ادامه می دهیم.همانگونه که در بالا ذکر شد،آزادی مبتنی است بر جدایی انسان از انسان و یا عنصر از عنصر.پس آزادی سیاسی انسان به عنوان شهروند دولتی که انسان را از آزادی هایش محروم کرده،متضمن آسیب به ساختار جاری عنصر دولت است.و دولت نیز در این رابطه حق خود دانسته که آزادی شهروند را در اختیارات سیاسی و مدنی اش محدود کند.
اما آنچه که قوانین حقوق بشر از هدف تشکیل دولت اشعار می کند چنین است:
ماده ۱ اعلامیه حقوق بشر و شهروند(۱۷۹۳):"دولت به منظور تضمین بهره مندی انسان از حقوق طبیعی و غیر قابل نسخش تشکیل می شود."
ماده ۲ اعلامیه حقوق بشر(۱۷۹۱):"هدف کلیه موسسات سیاسی نگهداری حقوق طبیعی و غیر قابل نسخ انسان است."
اما زمانیکه به عملکرد رژیم جمهوری اسلامی می نگریم،این معنی را در می یابیم که وجود رژیم حاضر،تنها به صرف وجودش ناقض آزادی است.و این در تمام جزئیات مصداق دارد.و انتخابات نیز مستثنی از قاعده نیست.چنانکه انتخابات در هر سطحی،حتی شوراهای روستا و یا شوراهای کارگری و شورایاری محلات نیز تحت کنترل شدید قرار دارد،چه رسد انتخابات رییس جمهوری و مجلس.
در تعریف آزادی به این نکته نیز اشاره شد که آزادی قدرتیست برای انجام هر کاری که به منافع دیگران لطمه نزند.دولت نیز در ساختار اجتماعی به عنوان یک عنصر در لیست "دیگران "قرار می گیرد.و این یعنی اینکه شما تا زمانی می توانید آزادی داشته باشید که منافع دولت؟؟؟ را به خطر نیانداخته اید!
برای مثال زمانیکه "آزادی نامحدود مطبوعات"در ماده۱۲۲ قانون اساسی ایالت نیو همپشایر در امریکا و بعنوان پیامد حق آزادی فردی تضمین شد.آزادی مطبوعات از بین رفت.چراکه طبق تعریف آزادی در ماده ۶ اعلامیه حقوق بشر۱۷۹۳ ،آزادی مطبوعات را نباید وقتی که آزادی عمومی را خدشه دار می کند،اعطا کرد!
لذا مفهوم این عبارت اینست که حق آزادی به محض آنکه در تعارض با زندگی سیاسی قرار می گیرد،حق بودنش را از دست می دهد.حال انکه در تئوری(کارل مارکس)زندگی سیاسی به سادگی ضامن حقوق بشر،حقوق بشر فردی بوده و باید به محض اینکه در تضاد با هدفش(یعنی حقوق بشر)قرار می گیردکنار گذاشته شود.اما عمل،تنها استثنا بوده و تئوری قاعده.
