تبليغاتX
گرشا

 

میترا،ملتهب و لرزان،سرخ اما بی رمق،در افق باختر پنهان می شود و بساط شب بر پهنه ی هامون گسترده می گردد....

به هر سو رو می نهم؛دشت است و هامون و کویر. که تنها جنبندگانش ریگهایند و خار های سرگردان که سودای رفتن و گریختن دارند. کویری پهناور تر از عالم خیال!

 و من در آن گستره ی بی انتها، دل را به بازی گرفته و با او راز می گویم!ای دریغ و افسوس که راز دلت را نیز باید با دلت بگویی! ولی او هم تو را نمی فهمد.تنهایی وهم انگیزی در خود حس می کنم.تصور اینکه اگر روزی در چنین صحرای بی انتهایی رها شوم ؛تنم را می لرزاند.به خود می آیم؛می بینم که اکنون نیز چنانم که بیمش را می برم!

غباری بپا خواسته و باد سردی توفیدن گرفته است و خارهای بی ریشه را اینسو و آنسو می کشاند و در دامن دشت،بی هدف می غلطاند.و من بی هدف تر و آواره تر از خار،گام بر می دارم و شب،سکوت، کویر را زمزمه می کنم:

 ببار ای ابر بهار..          با دلم به هوای زلف یار

  داد و بیداد از این روزگار،          ماه رو دادن به شبهای تار     ای بارون

ای بارون  ای بارون  ماه رو دادن به شبهای تار   ای بارون

 بر کوه و دشت و هامون ببار ای بارون......

 

دلم از بی بری و بی هم نفسی کویر خون می شود.سرم را بالا می کنم،آسمان را می نگرم؛صاف است و شفاف؛با شکوه است و اغواگر! اختران،رخت بزم شبانه شان را بر تن کرده  و رخ آراسته اند تا از من دلبری کنند.زیبا و دلفریبند،افسونگر و دلربا.همه کارشان دلبری و خودنمایی است.

چه غوغایی در آسمان ها بپاست و چه سکوت زجر آوری بر دل کویر چنگ می زند! یک نفر در درونم بانگ می دهد که ای خفته و بی خبر،ای خاک.دل تو اسیر دستان زمین است.دلت را برهان؛عاشق شو،عاشق باش.عشق بورز... عشق ببین!

و من اما ،دل را به بهای دل خونین،با عقل تاخت زده ام.مدتی هست که دیگر عاشق نمی شوم،عشق را نمی فهمم و دچار روزمرگی ریاضی واری شده ام.می ترسم از آن روز که باز،عشق دودمانم را به آتش بکشد.از خودم می ترسم...از عشق می هراسم،دوست داشتن را خط قرمز زده ام!

و در این بن بست کج و پیچ که من سر درگم و بی ریشه ام،با یادش نمی دانم چه کنم؟!!نمی خواهم دوباره مهار بدست عشق بسپارم و عقل زائل کنم!....نمی خواهم

 

یاد شبهای سرد و ستاره باران کویر-(کاروانسرای قصر بهرام تا مرنجاب) حسی در من برانگیخت تا دوباره از دل بنویسم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط گرشا در 86/10/25 و ساعت 21:28 |