
امشب بس ناشکیبم!همه چیز و همه کس خفته اند و من در بستر جوانیم بیدار.بستر، آرامشم را می گیرد.همچون باد پاییزی که زودتر از موسمش وزیدن گرفته و تنم را چون حرفهای مزخرف دوستانم مرتعش می کند!پنجه غریبی هم ساعتی است که بر در می زند:تق تق تق
ملتهب تر از آنم که بتوانم ازو بپرسم که کیست؟
نفسم به شماره افتاده و هراسی غریب سراسر وجودم را منجمد کرده و لرزان.اما اشتیاق گام برداشتن در میان یخزار ها و سنگ های سیاه هنوز در من جوشان است.اما دریغ....
همچنان دستی بر در میزند:تق تق تق
پیرامونم را می نگرم،گویا چاره ای جز در گشودن ندارم.
.... مرگ فروتنانه تعظیم می کند و از در وارد می شود!به احترامش نیمه تعظیمی می کنم.او نیز کلاه از سر برمی گیرد و با آزرمی شرافتمندانه به گوشه اتاق می رود.آه که چه مفلوک و بیچاره بنظر می رسد!لاشه ی مسخره اش را به کراهت هرچه بیشتر روی صندلی یله میدهد و هن هن کنان جابجا می شود.
سبیلهای زردش چون حبابی بر دهانش چتر میزند و کلامی ناگوار از لای آن دندانهای کرم زده بیرون می جهد:"درود رفیق!درود من بدرود توست"
نگاهش مرده و کلامش یخ زده است. و با هر جنبش لبهایش،گرد ویرانی و تباهی و مرگ در فضای اتاق پراکنده می شود.چیزی پلشت،درست مثل خنده های دوستی که پارسال خودش را در سرداب خانه مادربزرگش حلق آویز کرد.همان دوستی که مدام به من می گفت:"از انزوای خودآزاریت بدرآ و در میان مردم بزی تا پخته و سفته شوی!"
روبرویش نشستم و ناگاه همه اندیشه ها و خاطراتم در مغاکی سیاه که در چشمانش نشانده بودند فرو شد و مغاک دهان بست...
برای فکر آواره ام راهی نبود،راهی نیست!گرداگردش دیوار نمور مغاک است و سکوت چندش آور فلسفی!
رفتم اما دلِ رفتنم نبود.پیرامونم را می نگرم،خاموش است و مرگبار
همان دوست می گوید:"که تو خود این می خواستی و عشق اراده ات را زدود!
.... تو مسخ شده ای!مسخ....
به قول روجا شاید داستان..
عکس تنها عنصری نمایشی است و به مطلب مربوط نیست!!!
